این سیاهی مرا در خود حل میکند و در این تاریکی تنها دو چشم از من باقی میماند به روشنی نگاه تو وقتی که مرا به عمق آبی ها برد.همه چیز تمام شد پیش از آنکه فرصت بدرود باشد.کاش راهی به عدم بود
تو را بدرود خواهم گفت هم چنان که پیشتر نیز و پیشتر و پیشتر.از آن زمان که تو اولین نگاه بیگانه را به من کردی و من ماندم و این خالی بی انتها و من مهندم و تاریکی و من ماندم و لجن و من ماندم و خودم. تورفتی و من جای خالی تو را بدرود خواهم گفت بدرود خواهم گفت.
تو اولین حادثه بودی و شاید آخرینش تو باران بودی که چندی بر این شهر تشنه گذر داشت و رفت...تو را میبوسم میبویم و بدرود میگویم مرا پر پرواز نیست.![]()
![]()