میخواهم چیزی بگویم
اما واژه ها از لای انگشتانم سر می خورند
من تو را از میان همین واژه های لغزان یافته ام
یاری از تبار آبی های آشنا
دلم را می کاوم تا تو را میان هزار هزار واژه ی لغزان بیابم
و دل تنگی آبیت را
بگذار همه چیز را بگذارم بر شانه های کودکیم
او کودکیت را بغل خواهد کرد
یار آبی!