تبليغاتX
مادرک
گاهی اگر حرف قابل ذکری باشد
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

به مونا دلاوری به خاطر دل تنگی هایش

میخواهم چیزی بگویم

اما واژه ها از لای انگشتانم سر می خورند

من تو را از میان همین واژه های لغزان یافته ام

یاری از تبار آبی های آشنا

دلم را می کاوم تا تو را میان هزار هزار واژه ی لغزان بیابم

و دل تنگی آبیت را

بگذار همه چیز را بگذارم بر شانه های کودکیم

او کودکیت را بغل خواهد کرد

یار آبی! 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  |