ابری نیست
بادی نیست
چیز دیگری هم نیست
من حوض ندارم
باغچه و ریحان ندارم
و ظرف هایم همه کریستال است اصل اصل!
من یاس ندارم
و خواهرم دیگر با من گردن بند یاس و لاله عباسی درست نمیکند
من پر از دودم
پر از سرعتم
پر از صفر و یکم
پر از اتوبان
من همسایه ندارم
تنها در این حوالی آدم هایی هست که انگار هستند
من شعر ندارم
یک مشت واژه دارم
متری هر قدر بی ربط تر بیشتر تومان
من خدا ندارم
تب نیهیلیست دارم
من مادر ندارم
خانه ی سالمندان دارم
من ندارم ندارم ندارم
دز عوض تا دلت بخواهد پلاستیک دارم دارم دارم
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مادرک
|
موش ها و آدم ها را که خوانده ای حس می کنم آن آقا پر زوره ام که وقتی هول میکرد آدم می کشت.انگار تو پرنده شده ای و من،از بس ترسیده ام، محکم دارم فشارت می دهم.آنقدر ترسیده ام که یادم رفته چرا توی دست منی و اگر ولت نکنم شاید... این روزها به خودم یک ایده ی جدید داده ام،نمیدانم خودم قبول میکند یا آنقدر ترسیده که نمیتواند روی پیشنهادم فکر کند.به او گفته ام ولت کند ولی او هی می گوید:" پس سوال هایم را چه کنم؟"و من دلم برایش می سوزد خب سوال بی جواب که ایده سرش نمیشود!
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مادرک
|