از کودکی قصه ساز میکنم از اشک های آسمان که گم میشد در شادی رنگ رنگ چترها از آدم برفی و امید من که میشود برف ها را بهار کرد و گل های زرد را دوباره مهمان لیوان های مادر.ناخوانده بگیر مرا هذیان دلیل نمیخواهد و فراموش کن واگویه ی رویای مرا من کابوس شده ام در خواب سخن میگویم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک
|
روزی چند بار به خطوط دستم سرک میکشم
چقدر خطوط دستم کم و محوند
انگار
همه ی خطوط زندگیم را توی سرم کشیده اند و روی دلم
چه خط خطی و زشت شده ام
جوش هایم مثل چراغ های شیطان جای جای تنم را گرفته
نه از باران خبری هست
نه بوی خاک
نه یاد
من مرده ام
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مادرک
|
خطوط خطوط خطوط
خطوط قرمز ممنوع
خطوط سبز دروغ
خطوط زرد بیزار
محصور شده ایم در حصار تلخ این زمان پست
با خنجرها در مشتمان
با نگاه های دروغ
گیج و گنگ سر میکوبیم به دیوارهای هزارتوی باورها
کاش دستی
کاش نجوای خوش سازی
کاش بارانی
در این لولیدن بی وقفه ی سایه
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مادرک
|