دیشب باران با انگشتان بلورینش روی سرم ریسه کشیده بود من ملکه ی سرزمین تنهایی خودم نشسته بودم روی تختی از پله اشک ها قطره قطره سلام میکردند و پیش پایم به خاک می افتادند هق هق موسیقی پایکوبی ام بود دیوار،هم رقص من
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مادرک
|