تبليغاتX
مادرک
گاهی اگر حرف قابل ذکری باشد
کاش هیچ کس این مزخرفات را نخواند فقط تو بخوانی و یک روز،قبل از آنکه من فکر کنم ببینم  برایم نظر داده ای و من وقتی نظرت را میخوانم تو را تصور کنم که داری میخندی به این بچه که نمیداند "واقعیت با حقیقت فرق دارد"!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

اشکالی دارد اگر دلم گرفته باشد؟آی تو که میخوانی ـاگر وجود داشته باشی ـاشکالی دارد بگویم دل تنگ شده ام اشکالی دارد بگویم از روزمرگی این روزها بیزارم و راه رهایی را نمییابم؟اصلا عنوان مطلبم را میگذارم ناله که اگر نخواستی نخوانی بعد هم هی خودم برای خودم نطر میدهم که وبلاگم بی نطر نماند!!خیلی دلم برای مدرسه ام تنگ شده.و میدانم که دیگر به آنجا برنمیگردم جالب است که بعد از دو سال تازه دارم باور میکنم که محصل آنجا نیستم. انگار توی هوا معلقم انگار همه چیز موقتی است جز آن مدرسه و خانه مان و آن روزها.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

نمیدانم بهترین کلام برای آغاز چیست.مدتی درباره اش فکر کردم و چون به نتیجه ای نرسیدم دم دست ترین فکرم را مینویسم هر چند خیلی هم دم و ته ندارد نهایتش این است که وبلاگ من هم میشود یکی از این همه وبلاگ های دم دست تازه مگر می شود ته دست بنویسی وقتی فکرت دم دست است اصلا کی گفته من باید روشن فکر باشم دلم میخواهد تاریک فکر باشم ولی از شر ادا درآوردن -اگرچه برای خودم-راحت شوم نهایتش این است که به تعداد فحش هایی که داده ام بابت اراجیف این و آن٬این و آن هم بابت اراجیفم به من فحش میدهند خب به درک بگذار بدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مادرک  |