تبليغاتX
مادرک
گاهی اگر حرف قابل ذکری باشد
من یه روسپی ام!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مادرک  | 

smsهایی به باران

این سیاهی مرا در خود حل میکند و در این تاریکی تنها دو چشم از من باقی میماند به روشنی نگاه تو   وقتی که مرا به عمق آبی ها برد.همه چیز تمام شد پیش از آنکه فرصت بدرود باشد.کاش راهی به عدم بود 

تو را بدرود خواهم گفت هم چنان که پیشتر نیز و پیشتر و پیشتر.از آن زمان که تو  اولین نگاه بیگانه را به من کردی و من ماندم و این خالی بی انتها و من مهندم و تاریکی و من ماندم و لجن و من ماندم و خودم. تورفتی و من جای خالی تو را بدرود خواهم گفت بدرود خواهم گفت.

تو اولین حادثه بودی و شاید آخرینش تو باران بودی که چندی بر این شهر تشنه گذر داشت و رفت...تو را میبوسم میبویم و بدرود میگویم مرا پر پرواز نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

خورشید جرعه جرعه ته مانده ی روز را مینوشد و من باز بیدار میشوم به رویای ناب تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

خوش به حال فروغ وقتی جاری می شود توی لحظه های تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مادرک  | 

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

به مونا دلاوری به خاطر دل تنگی هایش

میخواهم چیزی بگویم

اما واژه ها از لای انگشتانم سر می خورند

من تو را از میان همین واژه های لغزان یافته ام

یاری از تبار آبی های آشنا

دلم را می کاوم تا تو را میان هزار هزار واژه ی لغزان بیابم

و دل تنگی آبیت را

بگذار همه چیز را بگذارم بر شانه های کودکیم

او کودکیت را بغل خواهد کرد

یار آبی! 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مادرک  | 

در سر من

سرعت ها مانند خط همدیگر را قطع میکنند

زمان های موازی

سرعت

زمان

سرعت

زمان

سرعت

سرعت

سرعت

و در این میان تنها یک حقیقت روشن به جا مانده

و آن خاطره ی دو چشم روشن تو است

-راهی تا بی نهایت بی نام گشوده-

و من در میان سرعت ها خط خطی میشوم

من نقطه ای حقیر شده ام

مدام در آمد و شد

نقطه ای که خاطره ای گنگ

او را از تمامی خطوط جدا میکند

 

در کدام زمان من در کنار تو مانده ام تا ابد

در کدام زمان من ذره ای نور شده ام

و از چشمان تو

-این راه های نورانی-

جاری شده ام به ناکجای نور

در کدام زمان من تا ابدیت ابد مست بوده ام

بی هیچ وحشتی

در کدام زمان...

 

کاش من نقطه ی انتهای خطی بودم

عمود بر خطوط موازی

از هبوط تا صعود

هزار "کاش"در سرم دور می خورد

مثل ساچمه های سربی

براق و زننده

کاش

کاش

کاااش 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مادرک  | 

هم چو آن رقاصه ی هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش     

                                                                            فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مادرک  | 

هم چو آن رقاصه ی هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش  

                                                                           فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مادرک  | 

ابری نیست

بادی نیست

چیز دیگری هم نیست

 من حوض ندارم

باغچه و ریحان ندارم

و ظرف هایم همه کریستال است اصل اصل!

من یاس ندارم

و خواهرم دیگر با من گردن بند یاس و لاله عباسی درست نمیکند

من پر از دودم

پر از سرعتم

پر از صفر و یکم

پر از اتوبان

من همسایه ندارم

تنها در این حوالی آدم هایی هست که انگار هستند

من شعر ندارم

یک مشت واژه دارم

متری هر قدر بی ربط تر بیشتر تومان

من خدا ندارم

تب نیهیلیست دارم

من مادر ندارم

خانه ی سالمندان دارم

من ندارم ندارم ندارم

دز عوض تا دلت بخواهد پلاستیک دارم دارم دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مادرک  |